
یارب این شب چه شبی هست که دربردارم شـــــــب قدر است اگر پا به قدَر بر دارم هر رگ و مویم از این واقعه محرم شده است به نظـــــــــر بازیِ پنهـــــان که مکرر دارم دلم انگار کـــــــــــــــه آئینه ی راز آلود است باید این آینـــــه تا صبـــــــــح مصوّر دارم خونِ دل خورده طمع کی کند ازسفره ی غیر خون و خــــــوانِِ دل از این جمله میسّر دارم گـــوشه گیران چه میِ ِ ذکر به ساغر کردند کــه من این مستی از آن ساقی و ساغر دارم حُســـــنِ تدبیر دل و روشنـــیِ جان سر...
ادامه مطلب
بیا که آیه ی جان را تلاوتی بکنیمبه جان شنیدن و گفتن حلاوتی بکنیم در این زمانه ی بی جان بیا که جانان رابه این بهانه که جانست دعوتی بکنیم ب...
ادامه مطلب
امشب شب يلداست كه با ساغر خوشپاي سخن و قصه اي از دلبر خوشگوييم هم از اول شب قصه ي دلقولي كه به صبح آيد و تا آخر خوشعمري كه سيه شد به سرِ مشق و قلمامشب گذرد بي قلم و دفتر خ...
ادامه مطلب
هــــــــــــوس زلف تو دارد دل ِ از قيد رهادل صـــــــــــــياد مبادا ز دل صيد رهابگســـــــلد حلقه ي محراب و نياز از دل ماگـــــر شود روزي از ابروي تو اين قيد رهاتويي عيدانه ي هر لحظه به ن...
ادامه مطلب
هميشه دست شكسته وبال گردن نيستگناه رونق بتخانه بر بَرَهمَن نيستتو مثل آينه از تيرگي بري هستيعجب كه آينه ماننده ي تو ليكن نيستبه جز نگاه تو ميخانه اي نمي بينماگركه هست ...
ادامه مطلب
گر چه بر موي چليپاي تو من مصلوبم تو كنار دل من باشي اگر من خوبم به خدايي كه رسد نسبتِ هستي بر او هستي من تويي از آن به تو من منسوبم گرچه در چاه زمين نيست دگر يوسفِ عشق م...
ادامه مطلب
بايد از پا شعــــله ي آتش دلا تا سر شوم شعله از اين بيشتر كن تا كه خاكستر شوم در ميان عاشقانت از ازل تا روز حشر عهد كردم آن چنان سوزد دلم تا سر شوم مهر گردون هم...
ادامه مطلب
من عاشقي ام مست كه رودست نداردرودست به عشق و دل سرمست نداردعاشق همه دل هست و ندارد همه چيزيچيزي به جز از آنچه كه دل هست ندارددرياست چو پيوسته به ياد و دل قطرهزان خاطر ما غير تو پيوست نداردپروانه اگر دور ز دل بود نمي سوختپروانه ي اين فاصله در دست ندارداز كوچه ي دل جان به سلامت نبرد كساين مسلخ بي جاده كه بُن بست نداردآن خاتمه با جان كند افسونگري دلكه خاطره گل از دي ِ تردست نداردبي چاره ي دل آمده از حلقه ي ...
ادامه مطلب
موتر از مويت شدم در حسرت گيسوي تو سوي چشمم گم شد وپيدا نشد خود سوي تو آنكسي كه گم شود در كوچه ساري از خيال پي برد بر حالتِ گمگشتگان كــــوي تو مثل آن نشنيده اي كه مي شود شيرين ادا مي برد تُرد و ملس دل را اداي بوي تو چرخ گردون گر نگردد بر مراد ما چه غم مهر و من گرديم خود بر دور ماه روي تو عاشق گم كرده دل را نااميـدي نارواست با وجـــــــــودِ آزموده قامتِ دلجوي تو نازن...
ادامه مطلب
ترسم آن روز سرآيي تو كه من سر بروم تشنه لب از لبت اي چشمه ي كوثر بروم گه به دنياي خيالم گذري گاه به دل هر دمي از پي ِ يك عالم ديگر بروم مهر تو ذره صفت داد سحر تاب مرا كه شوم مشرقي و تا تو به خاور بروم آن چنان دور شد از ساحل امّيد دلم در سرم نيست كه ديگر سرِ لنگر بروم غيبتت اي مه خرداد مرا وا دارد كه در اين ظلمت شب بر در آذر بروم از هماغوشي زيبايي ِ تو با چشمم عقـــبِ قابله ي قافيه پرور بروم كرده پيمانه طلب مستي چشمت از من شده ام لاله ي دلخون كه به ساغر بروم عهد كردم چو رسد لحظه ي رفتن ازخاك به فداي...
ادامه مطلب
مرا گنجی تو که آواره ی ویرانه ام کردي به کنجی از نگاهت عاشق پیمانه ام کردی به شمع آشنایی آن زمان جان دادم از حسرت که از جانم چو پروانه چنان بیگانه ام کردئ اگر چه عاقلی و عاشقی در هم نمی گنجد تو اما بی دریغی عاشق فرزانه ام کردی چه ام...
ادامه مطلب
يك روز بي هوا چشمم به آينه افتاد نمي دانم چگونه در ورطه ي خاموش درونش ليز خوردم و در كمال ناباوري با عكس تنهائي خودم روبرو شدم عجيب بود نه صداي قدمي و نه لحني از قانوني كه آرامشم بدهد من و عكس تنهائي ام انگار در تنگناي زمان ، شعله و بادي بوديم كه از سمت نهاد بشر ، مدام اوج مي گرفتيم و فرو مي نشست...
ادامه مطلب
من به دنیای زیبایی تعلق دارم که خورشید صبح ها به گل سرخ سلام می کند و بعد تقدیر روئیدن و شکفتن را حادثه ی دیدار با او می آفریند دنیای زیبای من موِستان ِ مستی تصوری از گذری ست که از بهشت موعود اتفاق می افتد دنیای قشنگی که جز عاشقی حکایات کوچه پسکوچه هایش نیست در این دنیای پر شکوه تنها سکوت است که خ...
ادامه مطلب
تا نهان از نظر و چشم زمین و زمان و پر از بکرترین منطقی از تجربه ی یک باور جاده ی نیمه شبِ هر شب را تا رسیدن به سحر پیشه ترین روشنی ِ لذتی از یک دیدار ما مسافر هستیم تا ابد غیر به عشق مذهبی نیست که کافر هستیم بهرام باعزت نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۶ساعت 16:54 توسط پر...
ادامه مطلب
به من اي عشق نشاني بده از هست خودم به تو سوگند تويي آن من در دست خودم تو خود برتر من را كه به من بخشيدي دل بريدم به همان دم ز خود پست خودم در موستان تو پيوسته از آن سر مستم ...
ادامه مطلب
کـــــــــاروان رفت و غبارِ رهِ او در دل ماند یادِ پروانه به شمـــــع و شب و این محفل ماند غرق درياي حسادت شوي اي پير فلك قلبِ پر خون من از چشم تو بي ساحل ماند آبِ چشم از پی آن رفته روان می دارم کــــــه غباری بنشاند نه اگــــــر محمل ماند باغبان با غــــــــمِ آلاله ی پرپر چه کند؟ کودر این ورطه ی طوفان زده پا در گِل ماند خود نشــد تا کـه کِشد پا پس و پیشم ماند که ز پیشم چو بشد از پسم هــــر مشکل ماند خانه ی مردم اگر منزل ِ بي ياري هست چشم من در پیِ آن يار چه بی منــــزل ماند حاصلی از جگــــــــری تیرِ قضا خون نکند...
ادامه مطلب
از نظر عمرم بشــد از بس رخت منظر مراست عمر من سر رفت و اما حسرتت در سر مراست عاشقان را قرن ها با چشـــم تو شور است وليك شوري اشكــــــــي به چشم ِ حسرتي ديگر مراست در عطشگاه خيالت گـــــر چه جانم سرخ شد با لب سرخت ولي ســر چشمه ي كوثر مراست مِهر من تابان ترين تفسير مــــاهِ روي توست كز ازل تابيده در روي تو تا محشر مراست كــــــــــاخ ترديد از خيالِ سرّ تو ويران شود وين چه سرّي در يقين كوخي از باور مراست؟ آفــــــــــــــتاب حسرتت جـان مرا ســـوزد هنوز شمه اي از اين حكـايت جان ...
ادامه مطلب
هنوز وقتی از آن وعده گاه می گذرم تو در کلاس نشستی کنار پنجره هستی خوشم به هرچه که فرداست همیشه جای تو آنجاست همیشه و هر روز میان من و تو راز است که از چه پنجره باز است دبیر، محوری از درس و فصلِ مختصات کشیده در صفحة لاجورد تخته سياه چنان که انگاری کشیده نقشي از آه سبیل و موی سیاهش پر از غبار گچ است که درس می گوید : «دو خط به رازِ بزرگی که نقطه می باشد مگر به هم برسند» که با نگاه ملامتگر و به سر رفته یکدفعه نگاهش از تو به من می دود که پايینم سر و نگاهم را دوانده ، می چینم دبیر پنجره را قهروار می بندد به کج خیالی ام انگار با نگاه کجش به زور می خندد ...................
ادامه مطلب
بر اسيري كـــــــه رهائيش تمنا نكند حيف باشــــــد دل صياد محابا نكند دلخوش از كنج غم تو دل ويرانه ي من كار اين گنجْ رها هيچ به فـردا نكند به سياهي دل چشم تو سوگند كه او با دل مــــــــردم شبخيز مدارا نكند سختي عشق تو آن كرد به جانهاي لطيف كه دل سنگِ زمان با تن خارا نكند كارم از سلسله ي موي تو تا حدي كه كس به ديوانگي ام جرأتِ حاشا نكند نكند نامه ي درد دل من با لب تو غير آن نكته كه از قند و گل انشا نكند بهرام باعزت...
ادامه مطلب