خرید بک لینک

کـــــــــاروان رفت و غبارِ رهِ او در دل ماند

یادِ پروانه به شمـــــع و شب و این محفل ماند

غرق درياي حسادت شوي اي پير فلك

قلبِ پر خون من از چشم تو بي ساحل ماند

آبِ چشم از پی آن رفته روان می دارم

کــــــه غباری بنشاند نه اگــــــر محمل ماند

باغبان با غــــــــمِ آلاله ی پرپر چه کند؟

کودر این ورطه ی طوفان زده پا در گِل ماند

خود نشــد تا کـه کِشد پا پس و پیشم ماند

که ز پیشم چو بشد از پسم هــــر مشکل ماند

خانه ی مردم اگر منزل ِ بي ياري هست

چشم من در پیِ آن يار چه بی منــــزل ماند

حاصلی از جگــــــــری تیرِ قضا خون نکند

از جگرگوشه ی ما گرچه همین حاصل ماند

بهرام باعزت

برچسب: نویسنده: النا فدایی تاريخ: سه شنبه 4 آبان 1395 ساعت: 14:38

صفحه بندی