بر اسيري كـــــــه رهائيش تمنا نكند
حيف باشــــــد دل صياد محابا نكند
دلخوش از كنج غم تو دل ويرانه ي من
كار اين گنجْ رها هيچ به فـردا نكند
به سياهي دل چشم تو سوگند كه او
با دل مــــــــردم شبخيز مدارا نكند
سختي عشق تو آن كرد به جانهاي لطيف
كه دل سنگِ زمان با تن خارا نكند
كارم از سلسله ي موي تو تا حدي كه
كس به ديوانگي ام جرأتِ حاشا نكند
نكند نامه ي درد دل من با لب تو
غير آن نكته كه از قند و گل انشا نكند
بهرام باعزت
برچسب:
نویسنده: النا فدایی