به تو سوگند تويي آن من در دست خودم
تو خود برتر من را كه به من بخشيدي
دل بريدم به همان دم ز خود پست خودم
در موستان تو پيوسته از آن سر مستم
تا نباشم به دمي غافل و پيوست خودم
كوچه سار و گذر رستن و وارستگي ام!
تو رهاندي من وا مانده به بن بست خودم
ساقي ام! عشق! تو اي كرده به جامي مستم
از تو من رسته ام از عاقل بد مست خودم
قطره از خود بجهد گر به خدا دريا يافت
جَستم ازخودكه تو را جُستم ازاين جَستِ خودم
به تو اي عشق كه گر تير تو بر جان نخرم
تير جانسوز طلب نگسلم از شست خودم
بهرام باعزت
نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 11:8 توسط پرند|
برچسب:
نویسنده: النا فدایی