از نظر عمرم بشــد از بس رخت منظر مراست
عمر من سر رفت و اما حسرتت در سر مراست
عاشقان را قرن ها با چشـــم تو شور است وليك
شوري اشكــــــــي به چشم ِ حسرتي ديگر مراست
در عطشگاه خيالت گـــــر چه جانم سرخ شد
با لب سرخت ولي ســر چشمه ي كوثر مراست
مِهر من تابان ترين تفسير مــــاهِ روي توست
كز ازل تابيده در روي تو تا محشر مراست
كــــــــــاخ ترديد از خيالِ سرّ تو ويران شود
وين چه سرّي در يقين كوخي از باور مراست؟
آفــــــــــــــتاب حسرتت جـان مرا ســـوزد هنوز
شمه اي از اين حكـايت جان در خاور مراست
جــــان بدر بُردم به نوح چشمم از طوفان عشق
دلخوشم بر آبِ چشمي كــز غمت ياور مراست
اي نگهبان در ِ زندانــــــــــــــي محكوم عشق
بر رهــــــــائي قسمت حلاج تنها در مراست
بهرام باعزت
برچسب:
نویسنده: النا فدایی