يك روز بي هوا چشمم به آينه افتاد
نمي دانم چگونه در ورطه ي خاموش درونش ليز خوردم
و در كمال ناباوري با عكس تنهائي خودم روبرو شدم
عجيب بود نه صداي قدمي و نه لحني از قانوني كه آرامشم بدهد
من و عكس تنهائي ام انگار
در تنگناي زمان ، شعله و بادي بوديم كه از سمت نهاد بشر ،
مدام اوج مي گرفتيم و فرو مي نشستيم
غمي موهوم به من تبسم مي زد
شايد هم قيافه ي واقعي تنهائي ام بود
اما من چگونه مي توانستم با لخت ترين اندام باور ،عشقبازي كنم
در حالي كه آلوده به ترديد بودم
اعتراف مي كنم سفر به درون آينه سفر به تاريكي ست
اما اين جاده ي پر از تهي ،
چنان امتدادش را در تو مي ريزد
كه صداي زنگ قافله ي گمشده ات را مي شنوي
كه از دوردست به گوش مي رسد
براي همين هم هست كه از آن بعد ،
هميشه ميان تنهائي و خودم در آمد و رفتم
و از پشت آينه صدائي را مي شنوم
كه از تراشيدنِ پيكري يا تصويري از گمشده ام بر مي خيزد
بهرام باعزت
نوشته شده در جمعه ششم اسفند ۱۳۹۵ساعت 11:39 توسط پرند|
برچسب:
نویسنده: النا فدایی