هنوز وقتی از آن وعده گاه می گذرم
تو در کلاس نشستی
کنار پنجره هستی
خوشم به هرچه که فرداست
همیشه جای تو آنجاست
همیشه و هر روز
میان من
و تو راز است
که از چه پنجره باز است
دبیر، محوری از درس و فصلِ مختصات
کشیده در صفحة لاجورد تخته سياه
چنان که انگاری
کشیده نقشي از آه
سبیل و موی سیاهش پر از غبار گچ است
که درس می گوید :
«دو خط به رازِ بزرگی که نقطه می باشد
مگر به هم برسند»
که با نگاه ملامتگر و به سر رفته
یکدفعه
نگاهش از تو به من می دود که پايینم
سر و نگاهم را
دوانده ، می چینم
دبیر پنجره را قهروار می بندد
به کج خیالی ام انگار با نگاه کجش
به زور می خندد
................
زمان چه لايق نفرين كه زود مي گذرد
و بيست سال از آني كه بود مي گذرد
چه عشق خاموشي
دلم پُر است ز دست تو اي فراموشي!
كه وقت وعدة ما
به شور و غوغايي
محصلين جديد كلاس در فرياد:
همان آقاست همان ! آن آقاي ديوانه!
چه عشق، بيگانه!
و بعد سرگیجه
سبیل و موی سفیدِ دبیر پر از گچ
کنار پنجره است
نگاه پر مهرش
در اشک غلطیده
خموش و یکسره است
و باخيال پُر از سالهاي سر رفته
به من كه مي نگرد
نگاه اشك آلود
دوباره مي چينم
دبیر پنجره را مهروار می بندد
هنوز گوشة چشمي نهان به من دارد
و سوز بغض به لحن كويري اش پيداست
كه درس می گوید
و باز می شنوم :
«دو خط به رازِ بزرگی که نقطه می باشد
مگر به هم برسند»
بهرام باعزت
برچسب: شعر ای دل اگر عاشقی,شعر ای دل,شعر ای دل شکایت ها مکن,شعر ای دل غمین مباش,شعر اي دل اگر عاشقي,شعر ای دل ساده بکش درد,شعر آی دل سینا حجازی,
نویسنده: النا فدایی