غزلي صنوبري از بهرام باعزت - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 2:32
موتر از مويت شدم در حسرت گيسوي تو سوي چشمم گم شد وپيدا نشد خود سوي تو آنكسي كه گم شود در كوچه ساري از خيال پي برد بر حالتِ گمگشتگان كــــوي تو مثل آن نشنيده اي كه مي شود شيرين ادا مي برد تُرد و ملس دل را اداي بوي تو چرخ گردون گر نگردد بر مراد ما چه غم مهر و من گرديم خود بر دور ماه روي تو عاشق گم كرد...
غزلي انجمني از بهرام باعزت - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 2:32
ترسم آن روز سرآيي تو كه من سر بروم تشنه لب از لبت اي چشمه ي كوثر بروم گه به دنياي خيالم گذري گاه به دل هر دمي از پي ِ يك عالم ديگر بروم مهر تو ذره صفت داد سحر تاب مرا كه شوم مشرقي و تا تو به خاور بروم آن چنان دور شد از ساحل امّيد دلم در سرم نيست كه ديگر سرِ لنگر بروم غيبتت اي مه خرداد مرا وا دارد كه...
غزلي كهكشاني از فريدون مشيري - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 2:32
عمری به هر کوی و گذر گشتم که پیدایت کنم اکنون که پیدا کرده ام ، بنشین تماشایت کنم الماس اشک شوق را تاجی به گیسویت نهم گل های باغ شعر را زیب سراپایت کنم بنشین که با من هر نظر،با چشم دل ،با چشم سر هر لحظه خود را مست تر ، از روی زیبایت کنم بنشینم و بنشانمت آنسان که خواهم خوانمت وین جان بر لب مانده را م...
غزلي دل خاسته از بهرام باعزت - تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 22:36
مرا گنجی تو که آواره ی ویرانه ام کردي به کنجی از نگاهت عاشق پیمانه ام کردی به شمع آشنایی آن زمان جان دادم از حسرت که از جانم چو پروانه چنان بیگانه ام کردئ اگر چه عاقلی و عاشقی در هم نمی گنجد تو اما بی دریغی عاشق فرزانه ام کردی چه ام
شعر رنج فريدون مشيري - تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 22:36
من نمي دانم ، و همين درد مرا سخت مي آزارد كه چرا انسان، اين دانا ،اين پيغمبر در تكاپوهايش،چيزي از معجزه آن سوتر ره نبردست به اعجاز محبت، چه دليلي دارد؟ چه دليلي دارد كه هنوز مهرباني را نشناخته است. و نمي داند در يك لبخند، چه شگفتي هائي پنهان است من بر آنم كه درين دنيا خوب بودن به خدا سهل ترين كارست
غزلي حزين از حزين لاهيجي - تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 22:36
ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشددر دام مانده باشد صیاد رفته باشدآه از دمی که تنها، با داغ او چو لالهدر خون نشسته باشم چون باد رفته باشدامشب صدای تیشه از بیستون نیامدشاید به خواب شیرین، فرهاد رفته باشدخونش به تیغ حسرت یا رب حلال باداصیدی که از کمندت آزاد رفته باشداز آه دردناکی سازم خبر دلت راوقتی که
غزلي بلند پايه از پروين اعتصامي - تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 22:36
غزلي بلند پايه از پروين اعتصامي بی روی دوست، دوش شب ما سحر نداشت سوز و گداز شمع و من و دل اثر نداشت مهر بلند، چهره ز خاور نمی نمود ماه از حصار چرخ، سر باختر نداشت آمد طبیب بر سر بیمار خویش، لیک فرصت گذشته بود و مداوا ثمر نداشت دانی که نوشداروی سهراب کی رسید آنگه که او ز کالبد
نثر ادبي بسيار زيبا از بهرام باعزت - تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 22:36
يك روز بي هوا چشمم به آينه افتاد نمي دانم چگونه در ورطه ي خاموش درونش ليز خوردم و در كمال ناباوري با عكس تنهائي خودم روبرو شدم عجيب بود نه صداي قدمي و نه لحني از قانوني كه آرامشم بدهد من و عكس تنهائي ام انگار در تنگناي زمان ، شعله و بادي بوديم كه از سمت نهاد بشر ، مدام اوج مي گرفتيم و فرو مي نشست
نثر ادبي دل انگيز از بهرام باعزت - تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 22:36
من به دنیای زیبایی تعلق دارم که خورشید صبح ها به گل سرخ سلام می کند و بعد تقدیر روئیدن و شکفتن را حادثه ی دیدار با او می آفریند دنیای زیبای من موِستان ِ مستی تصوری از گذری ست که از بهشت موعود اتفاق می افتد دنیای قشنگی که جز عاشقی حکایات کوچه پسکوچه هایش نیست در این دنیای پر شکوه تنها سکوت است که خ
دل / اظهاري زيبا و خلاق از بهرام باعزت - تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 22:36
تا نهان از نظر و چشم زمین و زمان و پر از بکرترین منطقی از تجربه ی یک باور جاده ی نیمه شبِ هر شب را تا رسیدن به سحر پیشه ترین روشنی ِ لذتی از یک دیدار ما مسافر هستیم تا ابد غیر به عشق مذهبی نیست که کافر هستیم بهرام باعزت نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۶ساعت 16:54 توسط پر
غزلي آميخته از جان و عقل از سعدي - تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 22:36
رفتیم اگر ملول شدی از نشست ما فرمای خدمتی که برآید ز دست ما برخاستیم و نقش تو در نفس ما چنانک هر جا که هست بی تو نباشد نشست ما با چون خودی درافکن اگر پنجه میکنی ما خود شکستهایم چه باشد شکست ما جرمی نکردهام که عقوبت کند ولیک مردم به شرع مینکشد ترک مست ما شکر خدای بود که آن بت وفا نکرد باشد که تو
غزلي ايمايي و ايماني از بهرام باعزت - تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 22:36
به من اي عشق نشاني بده از هست خودم به تو سوگند تويي آن من در دست خودم تو خود برتر من را كه به من بخشيدي دل بريدم به همان دم ز خود پست خودم در موستان تو پيوسته از آن سر مستم
غزلي پيچكي از محمد علي بهمني - تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 22:36
نشد سلام دهم عشق را جواب بگیرم غـــرور یـــخ زده را رو بــــه آفتاب بگیرم نشد که لحظه ی فرّار مهربان شدنت را بـــه یادگار ، برای همیشه قاب بگیــــرم نشد تقاص همه عمــر تشنه جانـــــی خود را به جرعه ای ز تو از خنده ی سراب بگیرم چرا همیشه تو را ، ای همه حقیقتم از تو من از خیال بخواهــــم و یا ز خوا
غزلي شيوا از عليرضا بديع - تاریخ: 1395/8/21 ساعت: 4:13
تو ماهی و من ماهیِ این برکه ی کاشی اندوه بزرگی ست زمانی که نباشی! آه از نفس پاک تو و صبح نشابور از چشم تو و حجره ی فیروزه تراشی پلکی بزن ای مخزن اسرار که هر بار فیروزه و الماس به آفاق بپاشی! ای باد سبک سار! مرا بگذر و بگذار! هشدار! که آرامش ما را نخراشی هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم! اندوه بزرگی ست...
سروده اي لطيف از حميد مصدق - تاریخ: 1395/8/21 ساعت: 4:13
تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب الوده به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق در این پندارم که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت حم...
سروده اي دلي از مهدي اخوان ثالث - تاریخ: 1395/8/21 ساعت: 4:13
من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است بیا ره توشه برداریم قدم در راه بیبرگشت بگذاریم ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است ؟ بسان رَهنوردانی که در افسانهها گویند گرفته کوله بارِ زاد ره بر دوش فشرده چوبدست خیزران در مشت گهی پُر گوی و گه خاموش در آن مهگون فضای خلوت افسانگیشان راه می ...
سروده اي صافي از فريدون مشيري - تاریخ: 1395/8/11 ساعت: 3:43
گفت دانایی که: گرگی خیره سر،هست پنهان در نهاد هر بشر!لاجرم جاری است پیکاری سترگروز و شب، مابین این انسان و گرگزور بازو چاره ی این گرگ نیستصاحب اندیشه داند چاره چیستای بسا انسان رنجور پریشسخت پیچیده گلوی گرگ خویشوی بسا زور آفرین مرد دلیرهست در چنگال گرگ خود اسیر هر که گرگش را در اندازد به خاکرفته رفت...
غزلي روايي از رهي معيري - تاریخ: 1395/8/11 ساعت: 3:43
ساقیا در ساغر هستی شراب ناب نیستوانچه در جام شفق بینی به جز خوناب نیستزندگی خوش تر بود در پرده ي وهم خیال صبح روشن را صفای سایه ی مهتاب نیستشب ز آه آتشین ، یک دم نیاسایم چو شمعدر میان آتش سوزنده جای خواب نیستمردم اشکم فرو مانده ست در دریای اشکمور را پای رهایی از دل گرداب نیستخاطر دانا ز طوفان حوادث ...
سروده اي بي ريا از حميد مصدق - تاریخ: 1395/8/7 ساعت: 14:23
دلم براي کسي تنگ است که آفتاب صداقت را به ميهماني گلهاي باغ مي آورد و گيسوان بلندش را به بادها مي داد و دستهاي سپيدش را به آب مي بخشيد دلم براي کسي تنگ است که چشمهاي قشنگش را به عمق آبي درياي واژگون مي دوخت و شعرهاي خوشي چون پرنده ها مي خواند دلم براي کسي تنگ است که همچو کودک معصومي دلش براي دلم مي ...
سروده اي خاطره اي از نصرت رحماني - تاریخ: 1395/8/5 ساعت: 14:28
ای سنگفرش راه که شبهای بی سحر تک بوسه های پای مرا نوش کرده ای ای سنگفرش راه که در تلخی سکوت آواز گام های مرا گوش کرده ای هر رهگذر از روی تو بگذشت و دور شد جز من که سالها کنار تو مانده ام بر روی سنگ های تو با پای خسته آه! عمری به خیره پیکر خود را کشانده ام ای سنگفرش هیچ در این تیره شام ژرف آواز آشنای...

برچسب‌های مرتبط

شعر اي بي سي | سرود اي ايران بي كلام | شعر خاطره ای | شعر بسیار زیبا از حمید مصدق | شعری بسیار زیبا از حمید مصدق | اشعار بسیار زیبا از حمید مصدق | اشعار زیبایی از رهی معیری | شعر زیبای از رهی معیری | غزلهای زیبای رهی معیری | شعر عاشقانه زیبا از رهی معیری