
برخیز تا پناه به میخانه ای بریماز عمر دست شسته به پیمانه ای بریم مستانه گر که بر سر ما جام بشکنندخوش تر که رنج صحبت فرزانه ای بریم از چرخ شکوه ،قصه ی بیهوده گفتن استدیوانگی است شکوه به دیوانه ای بریم آن سان شدم ملول که گر وجه می رسداین پنج روزه خانه به میخانه ای بریم آنجا هم ار نشد که شوم ،همتم کجاستچون جغد آشیانه به ویرانه ای بريمعماد خراساني بخوانید...
ادامه مطلب
من زنده بودم اما انگار مرده بودماز بس که روزها را با شب شمرده بودم یک عمر دور و تنها تنها به جرم این کهاو سرسپرده می خواست ‚ من دل سپرده بودم یک عمر می شد آری در ذره ای بگنجماز بس که خویشتن را در خود فشرده بودم در آن هوای دلگیر وقتی غروب می شدگویی بجای خورشید من زخم خورده بودم وقتی غروب می شد وقتی غروب می شدکاش آن غروب ها را از یاد برده بودم محمد علي بهمني بخوانید...
ادامه مطلب
از هر چه می رود سخن دوست خوش ترستپیغام آشنا نفس روح پرورست هرگز وجود حاضر غایب شنیده ایمن در میان جمع و دلم جای دیگرست شاهد که در میان نبود شمع گو بمیرچون هست اگر چراغ نباشد منورست ابنای روزگار به ص...
ادامه مطلب
اتفاقم به سر کوی کسی افتادهست که در آن کوی چو من کشته بسی افتادهست خبر ما برسانید به مرغان چمن که هم آواز شما در قفسی افتادهست به دلارام بگو ای نفس باد سحر کار ما همچو سحر با نفسی افتادهست بند ...
ادامه مطلب
بیا که آیه ی جان را تلاوتی بکنیمبه جان شنیدن و گفتن حلاوتی بکنیم در این زمانه ی بی جان بیا که جانان رابه این بهانه که جانست دعوتی بکنیم ب...
ادامه مطلب
چنان به موی تو آشفتهام به بوی تو مستکه نیستم خبر از هر چه در دو عالم هستدگر به روی کسم دیده بر نمیباشدخلیل من همه بتهای آزری بشکستمجال خواب نمیباشدم ز دست خیالدر سرای نشاید بر آشنایان بستدر قفس طل...
ادامه مطلب
ساقی بده پیمانه ای ز آن می که بی خویشم کندبر حسن شور انگیز تو عاشق تر از پیشم کندزان می که در شبهای غم بارد فروغ صبحدمغافل کند از بیش و کم فارغ ز تشویشم کندنور سحرگاهی دهد فیضی که می خواهی دهدبا مسک...
ادامه مطلب
زندگی با یاد ایام جوانی می کنمبا خیال زندگانی،زندگانی می کنمگرچه از روز ازل با مرگ پیمان بسته امباز هم از سست عهدی سخت جانی می کنمپیش از این از ذوق هستی بود برجا ماندنموین زمان از بیم مردن زندگانی می ...
ادامه مطلب
نشسته در دل خاکم به یاد دوست هنوزدل گداخته را آرزوی اوست هنوزنه عشق آینه رویی،نه ذوق هم سخنیعجب که طوطی ما گرم گفت و گوست هنوز!ز بیم خوی تو رازم نهفته ماند به دلدر این صدف گهر از پاس آبروست هنوزاز آن ...
ادامه مطلب
دریا شده ست خواهر و من هم برادرششاعرتر از همیشه نشستم برابرشخواهر سلام! با غزلی نیمه آمدمتا با شما قشنگ شود نیم دیگرشخواهر! زمان، زمان برادرکُشی است بازشاید به گوش ها نرسد بیت آخرشمی خواهم اعتراف کنم...
ادامه مطلب
امشب شب يلداست كه با ساغر خوشپاي سخن و قصه اي از دلبر خوشگوييم هم از اول شب قصه ي دلقولي كه به صبح آيد و تا آخر خوشعمري كه سيه شد به سرِ مشق و قلمامشب گذرد بي قلم و دفتر خ...
ادامه مطلب
هــــــــــــوس زلف تو دارد دل ِ از قيد رهادل صـــــــــــــياد مبادا ز دل صيد رهابگســـــــلد حلقه ي محراب و نياز از دل ماگـــــر شود روزي از ابروي تو اين قيد رهاتويي عيدانه ي هر لحظه به ن...
ادامه مطلب
ما را به حال خود بگذارید و بگذریداز خیل رفتگان بشمارید و بگذریداکنون که پا به روی دل ما گذاشتیدپس دست بر دلم مگذارید و بگذریدتا داغ ما کویر دلان تازه تر شودچون ابری از سراب ببارید و بگذریدپنهان در آست...
ادامه مطلب
مرگ در قاموس ما از بیوفایی بهتر استدر قفس با دوست مردن از رهایی بهتر استقصهی فرهاد دنیا را گرفت ای پادشاهدل بهدست آوردن از کشورگشایی بهتر استتشنگان مهر محتاج ترحم نیستندکوشش بیهوده در عشق از گدای...
ادامه مطلب
اي بی وفای سنگدل قدرناشناس!از من همین که دست کشیدی تو را سپاسبا من که آسمان تو بودم روا نبودچون ابر هر دقیقه درآیی به یک لباسآیینه ای به دست تو دادم که بنگریخود را در این جهان پر از حیرت و هراسپنداشتی...
ادامه مطلب
بهار میرسد اما ز گل نشانش نیستنسیم رقص گل آویز گل فشانش نیستدلم به گریه خونین ابر میسوزدکه باغ خنده به گلبرگ ارغوانش نیستچنین بهشت کلاغان و بلبلان خاموشبهار نیست به باغی که باغبانش نیستچه دل گرفته هو...
ادامه مطلب
بخت جوان دارد آن که با تو قرينستپير نگردد که در بهشت برينستديگر از آن جانبم نماز نباشدگر تو اشارت کني که قبله چنينستآينه اي پيش آفتاب نهادستبر در آن خيمه يا شعاع جبينستگر همه عالم ز لوح فکر بشويندعشق ...
ادامه مطلب
بهار پشت زمستان بهار پشت بهاردلم گرفت از این گردش و از این تکرار!نفس کشیدن وقتی که استخوان به گلونگاه کردن وقتی که در نگاهت خار!اگر به شهر روی طعنه های رهگذراناگر به خانه بمانی غم در و دیوار!نمانده اس...
ادامه مطلب
فروزان کن ز رخ کاشانه ای چندبسوزان-شمعِ من!-پروانه ای چندفغانم گوش کن امشب،که فردازمن خواهی شنید افسانه ای چندخماری نیست خونِ عاشقان راسرت گَردم،بکَش پیمانه ای چندبه هر دفتر زکِلکِ آتش آلودزما ماندست ...
ادامه مطلب
هميشه دست شكسته وبال گردن نيستگناه رونق بتخانه بر بَرَهمَن نيستتو مثل آينه از تيرگي بري هستيعجب كه آينه ماننده ي تو ليكن نيستبه جز نگاه تو ميخانه اي نمي بينماگركه هست ...
ادامه مطلب