
ساقی بده پیمانه ای ز آن می که بی خویشم کندبر حسن شور انگیز تو عاشق تر از پیشم کندزان می که در شبهای غم بارد فروغ صبحدمغافل کند از بیش و کم فارغ ز تشویشم کندنور سحرگاهی دهد فیضی که می خواهی دهدبا مسک...
ادامه مطلب
ساقیا در ساغر هستی شراب ناب نیستو آنچه در جام شفق بینی به جز خوناب نیستزندگی خوشتر بود در پردهٔ وهم و خیالصبح روشن را صفای سایه مهتاب نیستشب ز آه آتشین یک دم نیاسایم چو شمعدر میان آتش سوزنده جای خواب ...
ادامه مطلب
همچو نی می نالم از سودای دل آتشی در سینه دارم جای دل من که با هر داغ پیدا ساختم سوختم از داغ نا پیدای دل همچو موجم یک نفس آرام نیست بسکه طوفان زا بود دریای دل دل اگر از من گریزد وای من غم اگر از دل گریزد وای دل ما ز رسوایی بلند آوازه ایم نامور شد هر که شد رسوای دل خانه مور است و منزلگاه بوم آسمان با همت والای دل گنج منعم خرمن سیم و زر است گنج عاشق گوهر یکتای دل در میان اشک نومیدی رهی خندم از امیدواریهای دل رهي معيري ...
ادامه مطلب
ساقیا در ساغر هستی شراب ناب نیستوانچه در جام شفق بینی به جز خوناب نیستزندگی خوش تر بود در پرده ي وهم خیال صبح روشن را صفای سایه ی مهتاب نیستشب ز آه آتشین ، یک دم نیاسایم چو شمعدر میان آتش سوزنده جای خواب نیستمردم اشکم فرو مانده ست در دریای اشکمور را پای رهایی از دل گرداب نیستخاطر دانا ز طوفان حوادث فارغ استکوه گردون سای را اندیشه از سیلاب نیستما به آن گل از وفای خویشتن دل بسته ایمور نه این صحرا ، تهی از لاله ي سیراب نیستآنچه نایاب است در عالم ، وفا و مهر ماستورنه در گلزار هستی سرو و گل نایاب نیستگر ترا با ما تعلق نیست ، ما را شوق هستور تو را بی ما صبوری ...
ادامه مطلب
چه رفته است که امشب سحر نمي آيد؟ شب فراق به پايان مگر نمي آيد؟ جمال يوسف گل چشم باغ روشن کرد ولي ز گمشده من خبر نمي آيد شدم به ياد تو خاموش، آنچنان که دگر فغان هم از دل سنگم به در نمي آيد تو را بجز به تو نسبت نمي توانم کرد که در تصور از اين خوبتر نمي آيد طريق عقل بود ترک عاشقي دانم ولي ز دست من اين کار برنمي آيد بسر رسيد مرا دور زندگاني و باز بلاي محنت هجران بسر نمي آيد منال بلبل مسکين به دام غم زين بيش که ناله در دل گل کارگر نمي آيد ز باده فصل گلم توبه ميدهد زاهد ولي ز دست من اين کار برنمي آيد دو روز نوبت صحبت عزيز دار رهي که هر که رفت از ا...
ادامه مطلب
نداند رســــــم یاری بی وفا یاری که من دارم به آزار دلــــــم کـــــوشد دلآزاری که من دارم و گــــــر دل را به صد خواری رهانم از گرفتاری دلازاری دگــــــر جـــــوید دل زاری که من دارم به خـــــاک مــــــن نیفتد ســــایـه سرو بلند او ببین کــــــوتاهی بخت نگونساری که مـن دارم گهی خاری کشم از پا گهی دستی زنم بر سر بکـــــوی دلفـــــریبان این بود کاری که من دارم دل رنجـــور من از سینه هر دم می رود سویی ز بستر مـــــی گریزد طفل بیماری که من دارم ز پند همنشیـــــن درد جگـــر سوزم فزونتر شد هلاکـــــم مــــی کند آخر پرستاری که من دارم رهـی آن مه به سوی...
ادامه مطلب