
عمری گذشت و عشق تو از یاد من نرفت دل ، همزبانی از غم تو خوب تر نداشت این درد جانگداز زمن روی برنتافت وین رنج دلنواز زمن دست برنداشت تنها و نامراد در این سال های سخت من بودم و نوای دل بینوای من دردا كه بعد از آن همه امید و اشتیاق دیر آشنا دل تو ، نشد آشنای من از یاد تو كجا بگریزم كه بی گمان تا وقت مرگ دست ندارد ز دامنم با چشم دل به چهره خود می كنم نگاه كاین صورت مجسم رنج است یا منم ؟ امروز این تویی كه به یاد گذشته ها در چشم رنجدیده من می كنی نگاه چشم...
ادامه مطلب
بهار میرسد اما ز گل نشانش نیستنسیم رقص گل آویز گل فشانش نیستدلم به گریه خونین ابر میسوزدکه باغ خنده به گلبرگ ارغوانش نیستچنین بهشت کلاغان و بلبلان خاموشبهار نیست به باغی که باغبانش نیستچه دل گرفته هو...
ادامه مطلب
ای تو با روح من از روز ازل یارترین كودك شعر مرا مهر تو غمخوارترین گر یكی هست سزاوار پرستش به خداتو سزاوارترینی تو سزاوارترین عطرنام تو كه در پرده جان پیچیده ستسینه را ساخته از یاد تو سرشارترین ای تو ر...
ادامه مطلب
عمری به هر کوی و گذر گشتم که پیدایت کنم اکنون که پیدا کرده ام ، بنشین تماشایت کنم الماس اشک شوق را تاجی به گیسویت نهم گل های باغ شعر را زیب سراپایت کنم بنشین که با من هر نظر،با چشم دل ،با چشم سر هر لحظه خود را مست تر ، از روی زیبایت کنم بنشینم و بنشانمت آنسان که خواهم خوانمت وین جان بر لب مانده را مهمان لبهایت کنم بوسم تو را با هر نفس ، ای بخت دور از دسترس وربانگ برداری که بس ! غمگین تماشایت کنم تا کهکشان ، تا بی نشان ، بازو به بازویت دهم با همزمانی ، همدلی ، جان را هم آوایت کنم فريدون مشيري ...
ادامه مطلب
من نمي دانم ، و همين درد مرا سخت مي آزارد كه چرا انسان، اين دانا ،اين پيغمبر در تكاپوهايش،چيزي از معجزه آن سوتر ره نبردست به اعجاز محبت، چه دليلي دارد؟ چه دليلي دارد كه هنوز مهرباني را نشناخته است. و نمي داند در يك لبخند، چه شگفتي هائي پنهان است من بر آنم كه درين دنيا خوب بودن به خدا سهل ترين كارست ...
ادامه مطلب
گفت دانایی که: گرگی خیره سر،هست پنهان در نهاد هر بشر!لاجرم جاری است پیکاری سترگروز و شب، مابین این انسان و گرگزور بازو چاره ی این گرگ نیستصاحب اندیشه داند چاره چیستای بسا انسان رنجور پریشسخت پیچیده گلوی گرگ خویشوی بسا زور آفرین مرد دلیرهست در چنگال گرگ خود اسیرهر که گرگش را در اندازد به خاکرفته رفته می شود انسان پاکوآنکه از گرگش خورد هردم شکستگرچه انسان می نماید گرگ هستوآن که با گرگش مدارا می کندخلق و خوی گرگ پیدا می کنددر جوانی جان گرگت را بگیر!وای اگر این گرگ گردد با تو پیرروز پیری، گر که باشی هم چو شیرناتوانی در مصاف گرگ پیرمردمان گر یکدگر ر...
ادامه مطلب
شبها که سکوت است و سکوت است و سیاهی آوای تو میخواندم از لایتناهی آوای تو میآردم از شوق به پرواز شبها که سکوت است و سکوت است و سیاهی امواج نوای تو به من میرسد از دور دریایی و من تشنه مهر تو چو ماهی وین شعله که با هر نفسم میجهد از جان خوش میدهد از گرمی این شوق گواهی دیدار تو گر صبح ابد هم دهدم دست من سرخوشم از لذت این چشم به راهی ای عشق تو را دارم و دارای جهانم همواره تویی هر چه تو گویی و تو خواهی فريدون مشيري...
ادامه مطلب
هيـچ جـز يـاد تـو ، روياي دلاويـزم نـيستهيـچ جـز نـام تـو ، حـرف طـرب انگـيزم نـيست! عـشق مي ورزم و مي سـوزم و فـريـادم نـه!دوست مي دارم و مي خـواهـم و پـرهـيزم نـيست. نـور مي بـيـنم و مي رويـم و مي بـالم شـاد ،شاخه مي گـستـرم و بـيـم ز پـائـيـزم نـيست. تـا به گـيتي دل ِ از مهـر تـو لبـريـزم هـستکـار با هـستي ِ از دغـدغـه لـبريـزم نـيست بخـت آن را کـه شـبي پـاک تـر از بـاد ِ سـحر ،بـا تـو ، اي غـنچه نشکـفـته بـياميـزم نـيست. تـو بـه دادم بـرس اي عـشق ، که با ايـن هـمه شـوقچـاره جـز آنکـه به آغـوش تـو بگـريـزم نـيست فريدون مشيري...
ادامه مطلب